با رفتن تو آن ستاره ای که برای چشمان زیبای تو چشمک می زد نابود شد. آن دلی که برای دیدن تو لحظه شماری می کرد شکسته شد. آن فکری که با یاد تو روز و شب را سیر می کرد
تباه شد.
آن شبی که می رفتی می خواستم از تمام کلمه های خیس خورده از اشکم برایت غزل بنویسم و
حرف های پریشان ام را در هوای نگاه هایت نظم دهم. می خواستم تو باشی و من حضورت را حس کنم. می خواستم حرفی بزنم که همیشه در کنارم بمانی. من به همین نگاه هایت قانع بودم ولی تو به رسم زیبای بی وفایی رفتی و وقتی که از من دور می شدی وقتی که از
کوچه مان می گذشتی برگشتی و رو به همان پنجره آن واسطه های مهربان بین من وتو فریاد
زدی که (دوستت دارم) خواستی فراموشت نکنم؟! خواستی با یادت زندگی کنم یا در انتظارت
بسوزم؟!!!!!!!
من بهارم توآن گلی باش که دربهارمی روید
پائیزم آن بارانی باش که در پائیزمی بارد
من مسافرم توآن همسفر لحظه های آبی ام باش.
(مثل همیشه می نویسم: دوستت دارم)  |