رشک میبرم به راهبه هایی که در دیرند
پاک هستند آنگونه که تو میخواستی
رشک میبرم به آن کودکی که تازه متولد شده
زیرا گذشته ای ندارد که هر روز سنگسارش کنی
شاید راهبه نباشم اما پاکم درست مثل آب زمزم
شاید نوزاد نباشم اما گذشته ای ندارم که پشیمان باشم
من فقط در سرزمین اوهام خویش چندی گم شده بودم
حال که تو را یافتم دیگر در کوچه پس کوچه های دلم
دنبال دستفروشی دوره گردی نمی گردم که دل بفروشد
دیگر سر کوی هر نامردی گدایی عشق نمیکنم
من محتاج عشق نیستم
من تشنه عشق نیستم
من خود عشقم |